بنام خدا
و سلام
امروز با تاخیر 1روزه اومدم بگم که دیروز اولین روز مادری بود که بعنوان یک مادر تبریک شنیدم
دیروز روز من بود
![]()
ولی انقد درگیر بودم که نتونستم به آنا جوون زنگ بزنم تبریک بگم و شب ساعت 11 زنگ زدم
مامان جون(مامان بابایی)هم خیلی با اشتیاق صبح امد بالا دیدیم که کادویی تو دستشه و این ساعت موزیکال
رو برام هدیه داد
و من خجالت کشیدم و شرمنده شدم

که دیروز هدیه ای که میخواستم براش بخرم رو نتونستم پیدا کنم و بهش هدیه بدم
اما قول دادم یه روز مادر مختص ایشون و انا جوون بگیریم تو این هفته با هدیه ای که از قبل برای تهیه اش فکر کردم
.gif)
روز مادر مبارک.

واما
اما دیروز صبح به همراه مامان جون و بابایی دخترای گلم رو بردیم دکتر برای معاینه ماهیانه
توی 5ماه و 3هفتگی:
نیکی: با قد 66 و ورن 7400 و دور سر41
نیکا:با قد67 و وزن 7200و دور سر 42
رشد مناسبی داشتن
و خانم دکتر راضی بود از شرایطشون
همگی بگین ماشالا چش نخورن ایشالا

و اولین سوپ رو براشون تجویز کرد:
گوشت مرغ+هويج +برنج براي هفته اول
گوشت بوقلمون +هويج . +برنج هفته 2وم
گوشت گوسفند+هويج +برنج هفته 3و 4
گوش گوساله گفت براي بعد 1سالگي خوبه
سوپم بايد اسياب شده شو بديم
گفت مطلقا از سرنگ استفاده نكن چون ما غذاي كمكي رو شروع نكرديم كه بچه وزن بگيره غذاي اصلي نوزاد تا 1 سالگي شير هست
و غذاي كمكي به بچه كمك ميكه تا طعم ها رو بشناسه و عادات تغذيه يك انسان زير 1سال تشكيل ميشه
1 چيز ديگه اي كه خانم دكتر با حوصله بچه هام گفت اين كه اگه دقت كني نيكي كمتر فرني ميخورده ولي وزنش بيشتر شده پس بدان غذاي كمكي به اندازه شير موثر نيست
گفت تو غذاشون مطلقا نمك نميزني چون باعث ميشه خيلي زود تر از سن كهن سالي و تو سنين ميانسالي به فشارخون بالا مبطلا بشن
پياز هم خوب نيست فعلا براشون چون نفخ مياره
به زور هم بهشون نميدي نخورد ديگه اسرار نميكني حتما هم با قاشق بايد بدي
همین.


عمه جون مهربون ما(مهسا)








این عسکای خوشمزه رو از دخترام رو تقدیم میکنم به همه دوستداران
موضوع :
به نام خدای مهربون و با گذشت
سلام
این بار تصمیم گرفتم بیام اعتراف کنم
.
.
.
که اوایل بارداری فکر میکردم خیلی بچه ام و خیلی زود بود برام مادر بشم
اما الان اومدم بگم که دنیای الانم با قبل از تولد دخترام اگه نگم 180 درجه حتما 90 درجه فرق کرده
اومدم اعتراف کنم که من، مادر نیکی و نیکا اشتباه فکر میکردم
امدم بگم که اصلا برام زود نبوده و کاش زودتر از این ها میشد معنی مادر بودن رو بچشم
امدم اعتراف کنم که وقتی به خلقتتون فکر میکنم مغزم از کار میافته
امدم اعتراف کنم که وقتی بهم می خندید روحم تازه میشه
امدم اعتراف کنم وقتی به ریزترین چیزهای بدنتون نگاه میکنم گیج میشم و چشمام درد میکنه... مثلا موهای ریز و ناز روی انگشتاتون
امدم اعتراف کنم که بعضی وقتا میخوام بشم آقا گرگه تو داستان مامان بزی و بخورمتون اما یادم میافته که من آقا گرگه نیستم.. مامان مهربون شنگول و منگول خودمم
امدم اعتراف کنم که این وبلاگ رو براتون باز کردم که بیشتر بهتون نزدیک شم و خیلی خوشحالم از این اتفاق
امدم اعتراف کنم که فهمیدم خدا منو چقدر دوست داره اما تا همین دیروز خیلی نمیفهمیدم
امدم اعتراف کنم بهترین سفر عمرم رو با شما داشتم
میدونید چرا؟
چون شما که پیشم بودید همه بهم لبخند میزدن
امدم اعتراف کنم که
.
.
.
به وجودتتون افتخار میکنم.
در ضمن روز معلم رو به همه اساتید و معلمای گل سرزمینم تبریک میگم
مخصوصا به بابای گل خودم
موضوع :
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به دخترای ماه خودم




هر کاری کردم دلم نیومد نیام ننویسم... امروز شما اولین قطره آهن رو خوردید و از امروز میخوام اولین غذا رو براتون درست کنم
دیروز صبح با بابایی و شما دو گل رفتیم مطب خانم دکتر میر عمادی که قبلا وقت گرفته بودیم
بعد از معاینه دور سر و قدر و وزنتونو گرفت و خیلی روحیه گرفتیم از رشد خوبتون (الحمدالله و خدا رو 100 هزار مرتبه شکر)
هر دو 6 کیلو و 400 بودید و قدتون هم 64سانتیمتر
ایشون براتون قطره آهن تجویز کرد و اولین غذا رو گفت براتون درست کنم
فرنی که با 1 لیوان آب و 1 قاشق شکر و 1 قاشق آرد برنج و 2پیمانه شیر خشک بیومیل 1 درست میشه
و باید پله پله مقدار روزانه رو افزایش بدم
روز اول یک قاشق و 1 وعده در روز# روز 2وم 2 قاشق #روز 3وم 3 قاشق تا......... جایی که در روز یه پیاله در یک وعده غذایی بهتون بدیم
در ضمن خیلی خوشحالم که تا الان بهتون بجز شیر خشک هیچی ندادم چون خانم دکتر می گفت اگه غذای خانواده که حاوی نمکه ،بخورید دیگه غذای بی نمکی که از 6 ماهگی براتون شروع میشه رو نمیخورید
از طرفی احتمال فشار خون در سنین میان سالی رو افزایش میده
خوشحالم ... انشا... که همیشه هواستون برا چیزایی که میخورید جمع باشه و از فواید و مضرات خوراکی ها آگاه باشید و با آگاهی تمام مفید ترین ها رو بخورید
موضوع :
به نام خدای بی همتا
سلام نو در سال نو به همه بازدید کننده های وبلاگمون
امیدوارم خیلی بهتون خوش گذشته باشه
به ما که خیلی خوش گذشت با وجود این دوگل... یه مسافرت 42 روزه به جایی که وطن مادری نیکی و نیکای عزیزم بود
حسابی هم سرمون شلوغ شده بود اصلا قابل مقایسه با سال های پیش نبود
خیلی وابسته خوبی های اطرافیان شده بودیم آخه اونجا یه فرقی که با تهران برامون داشت جو خیلی کمدی تر و خنده دار تر بود مخصوصا با کارای که دایی صابر می کرد که همه بخندن... علی رضا هم که به نوعی به دایی صابر رفته مخصوصا با اون زبون شیرینش که میخواست بگه حاج خانم میگفت خاش آنوم.............
ههههههه
خیلی خندیدیم
خیـــــــــــــــــــــــــــلی
انقد خاطرات خوب دارم که نمیرسم همه رو بگم وسطای عید هم بابا جون و مامان جون و عمه مهسا جون بهمون ملحق شدن....
خیلی خوب شد که اومدن .. خیـــــــــــــلی
اواخر عید هم خاله جون اینا اومدن که با اونا هم حسابی خوش گذشت بهمون.
13 بدر و که نگوووووووووووو وای... چقــــــــــــــــــــــــــــــدر خندیدیم...
حالا اینارو ول کنید اومدم عسک این فینگیلی ها رو بذارم ببینید چقدر عوض شدن






موقع برگشت هم رفتیم زنجان خونه خاله فرزانه
خیلی خسته بودیم منو بابایی داشتیم فکر میکردیم که چی کار کنیم شما شب بیدار نشین واقعا خسته بودیم که خاله اومد گفت اجازه میدین نیکی و نیکا شب پیش ما بخوابن؟ واییییییییییییی
خاله لطف بزرگی در حقمون کرد هیچ وقت یادمون نمیره.
همه تونو دوست دارم که ارزش قائل میشید و میاید به وبلاگمون سر میزنید خوشحال تر میشیم وقتی نظر میدین!!
موضوع :
به نام خدای مهربونی که روز بروز محبت دخترامو بیشتر میاره تو دلم
انقد دوستتون دارممممممممممممممممم که حد نداره
میدونید دخترای خوشول موشول خود خودم!! میخوام بخورمتون
الان دیگه چن وقتی هست که میچرخید
از ابتدای 3ماهگی احساساتتونو بروز میدید(مخصوصا نیکا)
یه ذره تن صدا بره بالا لب پائینی رو برمیگردونید و شروع میکنید به گریه کردن
انقد.................................. میخوامتون که حد نداره
در ضمن خاله فرزانه امروز اومده پیشتون همش میگه نیکی و نیکا فکرمو در گیر کردن بخودشون انقد که دوسشون دارم...
دخترای عزیزم شما 8 اسفند صاحب یه پسر دایی دیگه ای شدید به اسم محمد طاها
الهی عمه جونش قربونش بره
انقد جیگره خوشگل مشگل و مهربون.
قراره با هم رقابت تحصیلی داشته باشیدا ببینم چه میکنید...
ما الان مسافرتیم و ارومیه هستیم ببخشید اگه تن تن آپ نمی کنم عزیزای دلم





اینم فاطمه خانم،دختر خاله نیکی و نیکا که خیلی خوشبختن بخاطر داشتن همچین دختر خاله مهربونی که ناز دوقلو های ما رو همیشه میکشه
فاطمه جونم دوستت داریم

علی رضا پسر خاله شیطون و بیززه شما دوگل

علی کوچولو:پسر دایی نیکی و نیکای من

محمد طاهای ٢هفته ای که پسر دایی نیکی و نیکاست و بر روی پرچم بالای گنبد حرم امام حسین خوابیده
کوچولوی مهربون خوش اومدی به جمع مون

نیکی طاها نیکا و علی
هدف از اوردن عکس بستگان این بود که دل دختر خاله و پسر خاله و پسر دایی ها رو شاد کنیم
نیکی و نیکای من اولین و البته آخرین نوه از طرف خانواده پدریشون محسوب میشن
هووووووورااااااااااااااااااااااااااا
در آخر:
تشکر میکنم از همه تون که ما رو از یاد نبردین
نتایج نظر سنجی رو هم خیلی وقت بود چک نکرده بودم تا الان اسم های ایرانی ٦٣ %رای اورده
اگه رای ندادید شما هم تو نظر سنجی ما شرکت کنید
موضوع :
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز امدم بگم که از بزرگترین تنش و اضطراب زندگی آزاد شدم
مرحله ای رو پشت سر گذاشتم که حتی فکرش هم اذیتم میکنه و اون چیزی نبود جز دفاع از پروژه پایان نامه.
چیزی که ازش میخوام بگم بین من و دخترام فاصله انداخت، و در نهایت هم کسی نبود با من همدردی کنه.
دخترای گلم الان که دارم مینویسم با دلی پر ازش یاد می کنم چرا که انتظار داشتم هیئت داوران کمی با تامل کارم رو مورد بررسی قرار بدن و بدونن که من بین پروژه کاری کردم که هیچ کس نمیتونه ادعا بکنه که من اگه بجای تو بودم بهتر از این عمل میکردم.
اما این انتهای راه نیست و من هدفی رو تو ذهنم پرورش دادم که انشا... می خوام بهش برسم
.
کمکم کنید.
همین.
موضوع :
امروز روز تولد 2سالگیه اناره
والبته مصادف با روز 7 وفاتش
انار بر اثر سوختگی با آب جوش بعد از 26 روز درد و خونریزی فوت کرد
مواظب فرشته های کوچولو باشیم اونا شاید خیلی متوجه نباشن سماور یعنی چی! شاید خیلی ندونن که اگه سیم سماور رو بگیرن در حالی که پایش لقه چه اتفاقی براشون میافته...
![]()
کوچولوی مهربون تولدت مبارک!!

موضوع :
بِسم الله الرحمن الرحیم.
خدایا شکرت...
دخترام این دوماهو صحیح و سالم گذروندن و ما تنها دغدغه مون رفع احتیاجات عادیشون بود
خدارو دوست دارم... که شما رو سالم بهم داد.
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکر
امروز اومدم بگم 2ماهتون تموم شد و دقیقا امروز رفتیم واکسن دوماهگیتون رو زدیم
خیلی درد کشیدین و گریه کردین
![]()
![]()
الهی بمیرم
نفستون داشت بند میومد انقد که گریه کردین... به خانومه قبلش گفتم من میخوام فیلمو عکس بگیرم اشکالی که نداره؟ گفت نه
عکس واکسن دوماهگیتونم اوردم...
آفرین به دخترام که طاقت اوردین و الان که 14 ساعت میگذره ازش خوابیدین
(البته در سایه قطره استامینوفن)![]()
گفته باشم ها ، به این راختیا که میگم نبود... علاوه بر من ، آنا جون و مامان جون(مامان مامی و مامان بابایی) رو هم گرفتار شما دو گل کرده بودیم .
.gif)
خدا رو شکر بزرگترارو دارم پیشم... والا کم میووردم...
راستی امروز وزن و قدتون هم خیلی خوب بود...
موقع تولد نیکی جونم 2080گرم بودی و نیکا جونم 2240 ...
اما الان نیکی خانوم من 4200گرم و نیکای گلم 4500...
خیلی خوبه آفرین.
![]()







موضوع :
سلام به دخترای ملوس خودم
...
امروز اومدم یه تعداد از عکساتونو بذارم وقتی بزرگ شدین کیف کنید
امروز لباس جدیدی که سفارش داده بودم براتون ببافن رو پوشوندم
انقد ناز شدین .................
خداااااااااااااا.gif)





دوستانی که زحمت کشیدید و از وبلاگ نی نی ها بازدید کردید لطفا تو نظر سنجی ما شرکت کنید
موضوع :
بنام خدا
و
سلام
اومدم بگم امروز نیکی و نیکای من 21روزه شدن...
اینم عکساشون...
دخترام خیلی شیطون تر شدن
و باید زمان بیشتری رو براشون بذارم
مامانی ها بزرگ شدین و انشا... دانشجو شدین و احیانا اگه به جایی رسیدین که مشغول پایان نامه هاتون بودین بدونید که مامانی شما الان هم باید پایان نامه شو به یه جایی برسونه هم باید از شما مراقبت کنه....
حالا بریم سراغ عکساتون
هووووووووووووووووووورا




موضوع :
سلام
،
سلام
و
سلام
از طرف سه تایی مون
امروز اومدم از طرف خودم و نیکی و نیکا ی عسلی از همتون تشکر کنم، خیلی ممنون...
که مارو دوست دارین




مون دادین
امروز نیکی جون و دیروز نیکا جون ، خیلی بیتابی میکردن و تصمیم گرفتم که یه فکری به حالشون بکنم
اولین راهی که به ذهنم رسید این بود که هر دو رو کنار هم بخوابونم
قبلا هر کدوم توی گهواره مجزا میخوابیدن...
از وقتی که این کارو کردم دخترای گلم آروم گرفتن، نیکی و نیکای من تا قبل از این وقتی بغل مامانیشون میرفتن خوشحال میشدن... من نمیدونستم که کنار هم به آرامش میرسن... اما الان ایمان اوردم
من کم کم نگرانی های یک مادر رو دارم تجربه میکنم
دیروز که دخترارو برده بودیم مرکز بهداشت برای آزمایش غربالگری، وفتی که اون خانومه داشت از پاشنه پای نیکی خون میگرفت و دخملی گلم گریه میکرد...... من انقد حالم بد شد و سرم گیج رفت و ضعف بهم دست داد که داشتم میافتادم....
دخترای گلم امروز یه لحظه به این داشتم فکر میکردم که اگه مامانی خدای ناکرده زبونش لال بشه الهی
بیافته بمیره ... دختراش چی میشن!!! چی میشه؟ دلم گرفت و از خدای مهربونمون خواستم که بهم یه فرصت بده تا دخترامو بزرگ کنم...
خدایا بحرمت این شبای عزیز ازت میخوام که سایه مامانامونو بالای سرمون حفظ کن
الهی آمین






این عکسو همین الان از دخترام گرفتم
ای جان ....
ببینید چقدر راحت کنار هم خوابیدن!!!!!!


فردا یعنی 13.9.90 سمیرایی 23 تا شمع فوت میکنه
هورااااااااااااا
موضوع :
سلام.
امروز نیکی و نیکا اومدن خونه
و دل همه رو آب کردن
آخی... هیشکی نمیتونه تشخیص بده کدوم نیکیه و کدوم نیکا
همش باید توضیح بدم...
دخملی های نانازی من 7 روز تو مراقبت ویژه بودن ... و حسابی مامانشونو بزرگ کردن
آخه مامانیشون سختی نکشیده بود تا الان
اما وقتی نیکی جون و نیکا جون تو مراقبت ویژه بودن کلی نی نی مشکل دار دید که همش دلش میگرفت براشون و گریه میکرد و دعا میکرد
مامانی ها من با دل پر بیمارستانو ترک کردم...
آرزو داشتم بقیه نی نی ها هم حالشون خوب خوب بشه
خدا رو شکر میکنم که شما سالمید
اما کاش همه نی نی ها با هم سالم باشن
براشون دعا کنید و از خدا جون کمک بخواین که همه شون زود زود خوب بشن
امروز متوجه شدم یکی از دوست جونام که دوقلو داره دچار زایمان زود رس شده و تو هفته 30 نی نی هاش بدنیا اومدن
اسمش خاله رویاست ... برای نی نی هاش از خدا سلامتی میخوام
خیلی ذهنم در گیر رویا جون شده ... بیاین همگی برا خودش و نی نیاش دعا کنیم
من امروز با خیال راحت اومدم که سورپرایزتون کنم
دخملای مامانی میخوام عسک تونو بذارم اینجا...



آی جان
الان خواب خوابید..
خیلی دوستتون دارم
خیــــــــــــــــــــــــــلی.

موضوع :
بنام خدا ی مهربون و جون جونی خودم
سلام سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبین عزیزای مامانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان که دارم مینویسم .........اشک شوقم بند نمیاد................
شما رو بدنیا آوردم..........







دقیقا دارم عین اینا اشک میریزم..........
خیلی خوبه خیـــــــــــــــــــــــــــــلی.
باورم نمیشه
اصلا...
ابداااااااااااااااا
وای وای وای وای
خیلی نازین شما.........
خیــــــــــــــلی
همه دوستتون دارن
الان تو NICUبستری هستین
بابایی اومد براتون شیر بیاره اما من حالم خوب نبود و نتونستم از جام تکون بخورم
انشا....... فردا میبینمتون
عکستونم بعدا میزارم اینجا
همه خاله ها و دوست جونای مامانی و بقیه ببینن
هوووووووووووووووووورا
فعلا بای
موضوع :
بسمه تعالی
سلام
پری روز عروسی عمه ندا بود . خیلی خوش گذشت بهمون همه تو عروسی بهم میگفتن قلقلی شدی......
یادش بخیر...
بعضیا دست میکشیدن رو نی نی هام و میگفتن چقدر مهربونن که تا عروسی عمه شون دووم اوردن و اجازه دادن که مراسم نصیب مامانیشون بشه...
منم خودمو خیلی خسته کرده بودم
کلا سر پا بودم یه جاهایی پام درد میکرد و کفشمو در میووردم و پا برهنه راه میرفتم...
شبم بعد عروسی رفتیم خونه عروس دوماد و اونجاهم خیلی خوش گذشت.
اما...........
رسیدیم خونه صبح ساعت 5 من علائم زایمانو داشتم و خدا رو شکر آنا خونمون بود و استرسم کم شد
بعد از این که مشکل حل شد گرفتم خوابیدم
ساعت 10.5 صبح بیدار شدم و مامان اومد بالا تا قضییه رو فهمید بهم گفت پاشو پاشو برو دکتر
من و مامان و آنا و مهسا و حامد پا شدیم رفتیم بیمارستان میلاد......
وای که چه قد بزرگ بود... هر چی راه میرفتم نمیرسیدم به اروژانسش
دیگه واقعا نمیتونم درست و حسابی راه برم
خلاصه رفتیم اورژانس و دکتر معاینه کرد و گفت اگه چیزایی که میگی درست باشه و خطر بچه ها رو تحدید کنه زایمانتو امروز انجام میدیم
حساب که کردیم وارد هفته 37 شده بودم یعنی 36 هفته و 2 روز
بعدش برام یه سونو نوشت و اومدم بیرون به بقیه گفتم ...... وای این راه رو دوباره باید برمیگشتم تا بخش سونو و رادیولوژی
دیگه نمیتونستم
خلاصه حامد و مهسا رفتن برام ویلچر بیارن اما نبود و تخت اوردن
منم دراز کشیدم روش و رفتیم سونو اما نیم ساعت دیگه یعنی 2.5 قرار بود سونو باز شه
منم که اصلا استرس نداشتم و به خدا توکل کرده بودم گرفتم خوابیدم
چه قد چسبید......
با صدای خانم سمیرا... بفرمائید اتاق 7 برای سونو بیدار شدم
میخواستم از تخت بیام پائین اما نمیتونستم
خلاصه با تخت رفتم داخل و دکتر سونو کرد و نتیجه رو گرفتیم رفتیم دوباره اورژانس
اونجا دکتر بهم گفت مشکلی نیست و شانس اوردی که آمینیون دور جنین ها بیشتر از حد نرماله والا همین الان بستری میشدی
برو خونه و این یه هفته رو استراحت کن........
آخ جون
مرسی که بهم مهلت دادین تا روند طبیعی طی بشه
بوس بوس مامانیا
موضوع :











