نیکــــــــی و نیکــــــــــــــا ،میوه های بهشتی زندگی ما
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
تاريخ : پنجشنبه 30 آبان 1392 | نویسنده : mami samira
بازدید : 1392 مرتبه

سلام به همه دوستان عزیز، 

بدلیل این که خیلی نمیرسم تو نینی وبلاگ مطلب بذارم و کار باهاش وقتگیر تره و از طرفی هم که من تو فیس بوک و اینستاگرام عضو هستم و براحتی میتونم عکس بذارم اونجا اگ

ه  کسیتمایل داشت دخترامو ببینه توی پست خصوصی آدرس فیس بوک یا اینستاگرامشو بنویسه تا دوست بشیم  و بهتر و راحتتر همو ببینیم.

با تشکر

سمیرا



موضوع :
تاريخ : شنبه 2 شهريور 1392 | نویسنده : mami samira
بازدید : 2104 مرتبه

 به نام الله

 

سلام، سلام، سلام.

امیدوارم که حال همه دوستداران و دوستان و خویشان خوب باشه. بعد از یک تاخیر طولانی اومدم که بنویسم. من قرار گذاشته بودم که هر ماه از دخترام بنویسم اما بد قولی کردم و 2 تا پست رو جا انداختم خجالت. ولی قول میدم همه اتفاقات این مدت رو بگملبخند.

از ماه خرداد باید بگم، که همه چیز خوب پیش رفت و در تاریخ 23 خرداد ویزای کانادامون اومد درست 1 روز قبل از انتخابات از خود راضی و ما با انرژی مضاعف رفتیم واسه انتخاب رئیس جمهوری ایران ( دوست ندارم رو این موضوع مانور بدم چون این وبلاگ نیکی و نیکاست مشغول تلفن) دقیقا 28 خرداد ماه ویزای امریکا هم اومد از خود راضی. و ما تصمیم گرفتیم از خونه جدیدی که باهاش خیلی هم اُنس گرفته بودیم رخت بر بندیم...خمیازه چون رفتنمون نزدیک بود و کلی کار که باید انجام میشد.

تو این موقع ها بود که تو مجتمع طرفداری نیکی و نیکا زیاد شده بودن. و دخترای گلم دوستای زیادی پیدا کرده بودن از جمله اون دوستان میشه به شانا و مریم اشاره کرد که 8 سال از دخترام بزرگتر بودن. اونا همیشه میومدن خونه ما و با نیکی و نیکا خاله بازی میکردن.

به هر حال ما از اون خونه اومدیم بیرون و 15 تیر ماه اسباب کشی کردیم به خونه بابا جون اینا.

16 تیر ماه هم نیکی و نیکا مهدکودکی بودن رو تجربه کردن. و خدا رو شکر از همون ابتدا دوست داشتن اونجا رو.

18 تیر هم ماه مبارک رمضون شروع شد... و در کنار روزه داری قدری کار خونه هم انجام میدادیم و در کنارش هم  مهمونی میرفتیم. نیکی و نیکا هم طبق معمول تو مهمونی ها شیطنت های خستگی ناپذیرشون رو از سر میگرفتن...آخ

شب قدر مخصوصا شب 23 ام هم خیلی شب استثنایی بود... امیدوارم که دوستام منو از یاد نبرده بودن...خیال باطل

توی اون روزها بود که مامانی تصمیم گرفت برای روزهای پایانی ماه رمضون نمایشگاه طراحی های لباسشون رو با همکاری رنگین تن برگزار کنه. و 16، 17 و 18 مرداد ماه اون شو برگزار شد بمناسبت عید فطر...مژه جای دوستان خالی بود.

بلافاصله پس از شوی لباس تصمیم گیری برای رفتن از سر گرفته شد و طبق برخی قوائد تصمیم گرفتیم بلیط نیکی و نیکا و مامان رو کنسل کنیم( به مقصد کانادا). و بابا حامد به تنهایی عازم کانادا بشه. تا انشا... پس از انجام مقدمات ما بهش ملحق بشیممنتظر.

تاریخ بلیط برای 22 آگوست هستش. یعنی پنجشنبه ساعت 8.5 صبح...

 

این یعنی این که بابایی داره میرهگریه...

و مامانی و دوقلو ها می مونن و میرن پیش آنایی... تو ارومیه... تا چند ماه که انشا... بابا بره مستقر بشه و خونه و وسایل رو فراهم کنه و ترم اول رو سپری کنه و بعد بیاد دنبال خانواده که اونا رو هم ببره پیش خودشقلب.

 

با این که الان خیلی سرم شلوغه و از خستگی دارم میمیرم ولی خواستم که پست بذارم تا عذاب وجدانم بیشتر از این نشهافسوس.

از کلماتی هم که دخترام به زبون میارن میشه به: مااامااا و بااابااا و مهسا(عمه نیکی و نیکا) آب بده، آم بده( خوراکی)، میکام(میخوام)، نیمی کام( نمیخوام)، دبو(دمپایی)، این چیه، آی(وقتی میافتن زمین میگن)، اووخ(وقتی چیزی رو خراب میکنن میگن اووخ)، الو. هاااا چیه؟، بیا، نیکا، آله(خاله)، تاب تاب عباسی، دودو(جوجو یا همون جانوارن زنده)، هیسساکت، کیه؟، نااااا(نازی)، آب بوخو(آب بخور)، اینو، اینجا و... اشاره کرد.

دوستای گلم تو دعاهاتون ما رو فراموش نکنید... ادامه مطلب هم یادتون نرهقلب.

 

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 4 خرداد 1392 | نویسنده : mami samira
بازدید : 3915 مرتبه

بنام خدا و سلام...

امروز نیکی و نیکای من 18 ماه و 5 روزشونه که هنوز واکسن 18 ماهگی رو نزدیم! چرا که امروز از مسافرت رسیدیم!

امروز روز پدر... هست! هوووووووووراااااااااا

بابایی روزت مبارک! 2مین روز پدر رو واسه بابایی جشن گرفتیم! بابایی ایشا... 100مین روز پدر رو هم در کنار هم باشیم!

خیلی توضیح نمیده مامانی... این پست رو میخواییم خلوط از نوشته و پر از عکس کنیم

حتما حتما حتما ادامه مطلب رو ببینید! خیلی خیلی عکس داریم!

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | نویسنده : mami samira
بازدید : 2343 مرتبه

بنام خدای مهربون و دوست داشتنی که بهار رو آفرید برای تازگی...

سلام

از دوستای عزیزم که سر میزنن به وبلاگمون نهایت تشکر رو دارم و یک عذر خواهی بابت کد گذاری 2 تا پست آخر....خجالت آخه اونا رو واسه بابایی نیکی و نیکا نوشتم...که داشته باشیم...

ولی قول میدم زیاد پست کد دار نذارم و یا اینکه وبلاگ جدا گانه واسه خاطرت خودم باز کنم چون میدونم که پست های کد دار حرص آدمو در میارن. بـــــــــــــــــــــــــِبــــــــــــــــــــَخشـــــــــــــــــــــــــــید

 

اما عید امسال

.

.

قشنگ... هیجان انگیز... با خاطراتی به یاد ماندنی

از روز اول تا روز 6 ام تهران بودیم... دائی نیکی و نیکا و محمد طه اومده بودن خونمون و خوشحالمون کردن و با هم کمی گشت و گذار داشتیم... اما مشکلی که بود سرماخوردگی محمد طه بود. طفلی خیلی اذیت شد... روز 6 ام نیکا هم سرماخورد...مامانی هم همچنین... و نیکا رو بردیم دکتر... تا 13 ام آنتی بیوتیک میخورد مرتب.... سرماخوردگی بد مصب خیلی سمج بود و از جون آدم بیرون نمیرفت و نرفته هنوز...

روز 6 ام یهو تصمیم گرفتیم بریم ارومیه با دائی اینا و شب ساعت 8 راه افتادم از بخت بد ما... مامان نیکا هم حالش بد شد... استخون درد و تب ولرز و گلو درد...هزار جور درد و حالت بد.... یه بد شانسی دیگه هم نخوابیدن نیکی بود.... این بچه مگه میخوابید....! ای خداااااااااااااا

خیلی نمیخوام وارد جزئیات بشم و 7 ام کار من کشیده شد به دکتر... و از اونجایی که علائم آنفولانزا رو داشتم متاسفانه آنتی بیوتیک تجویز نشد واقعا میتونم بگم یکی از وحشتناک ترین سر ماخوردگی های عمرم بود شاید بهتره بگم بدترین سرماخوردگی... چرا که من هیچ وقت واسه سرماخوردگی معمولی دکتر نمیرم و با مصرف مایعات سعی میکنم اونو از بدنم دفع کنم اما دیگه این خیلی منو از پا انداخت که 2 بار رفتم دکتر و کماکان با پنیسیلیل و ... هنووووووووووووووووووووز خوب نشدم بین این مریضی هم که دست و پا گیر منو نیکی و نیکا بود... کمی هم بی احتیاطی از طرف من و بابایی باعث شد یه اتفاق بدتر بیافته که من خودمو نبخشم...

اونم این که من بعلت خواب آلودگی بیش از حد از مصرف داروها کمی کم توجهی کردم به دخترام البته بگم که دست خودم نبود حالم خیلی بد بود... و تو همین گیر و دار نفهمیدیم چی شد که نیکا گریه و جیغ و داد و بیداد... بدو بدو... خودمونو رسوندیم... دیدیم بعَـــــــــــــــــــــــــــــــله... متاسفانه افتاده و استخون ترقوِِّه اش شکسته... خیلی بد شد...

حالم بد جور گرفت....

مریضی تو مریضی... خلاصه این مسافرت خیلی بهمون نچسبید... و دست از پا درازتر برگشتیم تهران

راستی یه اتفاق خیلی خوب هم افتاد که نامردیه اگه ازش چیزی نگم... دوست عزیزمممممممم، رفیق دوران کودکیم.... هانیه جوووووووون مامان شد...

هوووووووووووووراتشویق یه دختر خوشگل و ماه و مامانی بدنیا اورد البته یک ماه زودتر از موعد مقرر و میخوام از همینجا بهش تبریک بگم... حلما خانوم گل خوش اومدی بدنیای آدما

میبوسمتون خدا نگهدار...

 ادامه مطلب! یادت نره



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 14 ارديبهشت 1392 | نویسنده : mami samira
بازدید : 2081 مرتبه

 به نام خدای خوب و مهربون...

 

سلام،

امیدوارم حال و احوال همه دوستای خوبمون خوب خوبِ خووووووووب باشه!

از همه دوستانی که پی گیر وبلاگ ما هستن و توجه و نظر لطفشون همیشه شامل حال ما هست تشکر و قدر دانی میکنم و بابت تاخیرات عذر خواهی میکنمخجالت

خیلی سرم شلوغ میشه بعضی وقتا... و فرصت پست گذاشتن پیدا نمیکنم!

از 18 ماهگی که در انتظارمون هست باید بگم که 29 ام اردیبهشت دخترام 18 ماه رو تمام میکنن و باید آخرین واکسن نوزادی رو بزنن .. ایشا... بعدش دیگه واکسنی وجود نداره تاااااااااااااااااااا 7 سالگیقلب

همه مامانا میدونن که واکسن یکی از استرس زا ترین مقرارت کودکیاریه...

انشا... که خیلی دردناک نباشه!

واما قبل از 18 ماهگی دخترام ببینیم چه اتفاقاتی افتاده و میشه پیشبینی کرد که چه اتفاقاتی رو در پیش رو مون داریم!

دخترای عزیزم حالشون خوبه الحمد الله! و از اون سرما خوردگی خفن و شکستگی استخون ترقوه نیکا...خبری نیست...شکر...

اتفاقات خوبی داشتیم تو 17 ماهگی دخترامون! بابایی تولدش بود! 30 سالگی بابایی رو با حضور نیکی و نیکا تجربه کردیم! خدا رو شکر... جای همه دوستان خالی! منم کیک درست کرده بودم... و یک کادوی تقریبا معنوی به بابایی کادو دادم انشا... که تا آخر عمر ازش خوب مراغبت کنیممژه

بابایی خوشش اومد...

بعد تولد بابایی روز مادر رو داشتیم! که نزدیکای ظهر با یک دسته گل زیبا مورد سورپرایز واقع شدم...قلب بعدش هم رفتیم خونه مامان جون بابایی... از اونجا هم خونه پدر بزرگ اینا... که هم تولد بابابزرگ رو گرفتیم هم روز زن و مادر رو گرامی داشتیم...

پس در نتیجه:

روز مادر رو به همه مامانای گل سرزمین پاکم تبریک میگم.

فردای روز مادر، روز معلم رو داشتیم! و طبق معمول هر سال کسایی که همیشه بهم تبریک میگفتن زنگ زدن و بهم تبریک گفتن واقعا ممنونم از همه شون از بابایی و آنا جون گرفته تا دایی ها و خاله ها و دوستای گل مامانی و حتی دوست های آنا جوون نهایت تشکر و سپاس رو دارم. مرسی که با وجود این که سر کار نرفتم و خدمت نکردم(البته ناخواسته بوده) هنوز معتقدید من یک معلم هستم!!

اگر که سرنوشت ما چنین باشه که ایران ماندگار باشیم انشالله کارم رو از مهر ماه میخوام شروع کنم و در این صورت مهاجرت خواهیم کرد به ارومیه... انشا...

اگر هم قسمتمون خارج از ایران بود باز هم امیدوارم شغلمو از دست ندم و دوباره تو گرفتن مرخصی موفق باشم.

ضمنا میخوام همینجا به روح دوست داشتنی بابام سلام بفرستم و هفته معلم رو بهش تبریک بگم! خیلی دلم واست تنگ شده... و خیلی ناراحتم که چنین روز هایی رو ما جشن میگیریم و تو نیستیناراحت.

دوستت دارم. الهی که نور به قبرت بباره...

بگذریم که من کم کم دارم احساسی میشم... چه میشه کرد داغ عزیزان سخته!

قبل از روز مادر دخترای عزیزمو بردیم آتلیه و 4 تا عکس ازشون گرفتیم! و سورپرایزی که میگفتم در راهه همین بود!

واما از اتفاقاتی که گذشت گفتیم اما اشاره ای به برنامه های این ماه نکردم! بله... ما یه مسافرت در پیش رو داریم... انشالله خدا نصیب همه کنه... داریم میریم پا بوس امام رضا...خدا بخواد!  بلیط هم گرفتیم تاریخ رفت:28 اردیبهشت حوالی 10 شب و تاریخ برگشت:2 خرداد حوالی 6 عصر!

نائب الزیاره همه دوستای گلم خواهم بود انشالله... و خیلی اتفاق خوبی هست این سفر معنوی واسه ما...

ادامه مطلب یادتون نرهبای بای



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
درباره وبلاگ

به نام خدای مهربون سلام و تشکر میکنم بابت حضور گرمتون من سمیرا هستم ،متولد67/9/13 که با بابایی نیکی و نیکا، حامدمتولد 62/2/8 در تاریخ 88/4/4 پیوند زناشویی بستیم و در تاریخ 89/3/21 با یک سفر معنوی حج زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم و 10 ماه بعد از این سفر معنوی دوباره عازم سفر حج شدیم که قبل از سفر مطلع شدیم من باردارم و بعد از بازگشت در هفته 6بارداری متوجه وجود دو جنین شدیم که مارو بسیار شگفت زده کرد .این کوچولوها در انتهای هفته 36 با وزن های 2300 گرم و 2100گرم وزن با نام های نیکی و نیکا در تاریخ 90/8/29 پا به عرصه مهمی گذاشتن که تمام آرزوی من و بابایی کمال و نیک نام بودن آنهاست

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 9 نفر
بازديدهاي ديروز : 80 نفر
بازدید هفته قبل : 9 نفر
كل بازديدها : 187681 نفر
امکانات جانبی
تماس با ما



در اين وبلاگ
در كل اينترنت